جاتون حسابی خالی...

سلااااااااااام دوستای گلم...

جاتوووون واقعا خالی بود... اصلا نمیدونم چطوری حال و هوای اونجا رو براتون توصیف کنم.سه سال پیش هم برای اولین بار راهی عراق شدم که حالو هوای خاص خودش رو داشت.اما این سفرم چون در اربعین بود بسیار بسیار متفاوت با سفر قبلیم بود.حالو هوای خاص خودش رو داشت.

در این که روز اربعین زیارت امام حسین در کربلا ثواب خاص خودش رو داره هیچ شکی نیست.اما یه مطلبی فکر منو خیلی خیلی به خودش مشغول کرد. و اون اینکه توی همچین مسافرتهایی که جمعیت بسیار زیادی برای زیارت میان یقینا حق الناس های زیادی به گردن آدمی میفته.خواسته و ناخواسته وقتی بین جمعیت در حال حرکت هستی ممکنه به بقیه طعنه بزنی هل بدی ایجاد مزاحمت برای بقیه بکنی و خیلی موارد دیگه... آیا این همه حق الناسی که به گردن آدمی میفته ثواب اون زیارت رو از بین نمی بره؟یقینا می دونیم که زیارت یک عمل مستحبی هست ولی حق الناس واجبه !الان که از این سفر برگشتم تمام فکرم پیرامون این موضوع میچرخه همش.....

انشالا امشب هم راهی مشهد هستیم.یعنی فردا صبح میرسیم مشهد.اونجا هم نایب الزیاره تون خواهم بود.شما هم برای ما دعا کنید.

وقتی برگشتم یقینا از جزیات سفرهام خواهم نوشت...

منم رفتنی شدم... جاتون خالی...

سلام...

بی مقدمه میرم سر اصل مطلب...

حتما و یقینا براتون اتفاق افتاده که یه چیزی آرزوی می کنید و سریعا به آرزوتون میرسید... بعد میگید کاش از خدا یه چیز دیگه خواسته بودمااااا...

الان دقیقا این اتفاق برای من افتاد.اما با یه تفاوت بسیار بسیار بسیار بزرگ... و اون اینکه ایندفعه یه چیز خیلی خوب خواستم تا نخوام بعدش بگم که "کاش یه چیز دیگه از خدا خواسته بودم!!!!"

تقریبا سه هفته پیش بود که به همسری گفتم کاش کاراتو ردیف میکردی و میرفتیم کربلا برای اربعین... بعد از یه هفته بهم گفت برو... میبرمت تا مرز مهران... بعدم میام دنبالت... زنگ بزن به مامان بابات ببین کسی همراهت میاد یا نه... چند تا از دوستام با خانواده دارن میرن تورو هم میسپرم به اونا...(همسری بنا به دلایلی نمی تونه به مسافرت خارج از کشور بره) تماس گرفتن من با بابام اینا همان و با بابا همسفر شدن همااااان....

یه شب که مهمونی بودیم یهو بابا زنگید که یکی از دوستام هوایی راهی عراق هستن و گفته دوتا جای خالی داریم.سریعا همین امشب با اتوبوسای بین راهی گذرنامه و مدارکت رو بفرست برام.ما هم سریعا اطاعت نمودیم.همه چی پشت سر هم جور شد برامون...

و من به همراه بابایی انشالا دوشنبه آخر شب٫یعنی بهتره بگم که سه شنبه ساعت یک بامداد پرواز به سمت نجف دارم.پسرا رو هم مامانم قبول زحمت کردن و نگه میدارن.سفرمون هم ده روزه هست و انشالا ۶ دی پرواز برگشتمونه.

دوستای گلم ایشالا همه تون طلبیده بشید تا جوون هستید یه اربعین حسینی طلبیده بشید کربلا....

حلالم کنید....

به یاد همه تون هستم انشالا...

برام دعا کنین دوستای خوبم...

از قبل از ماه مبارک رمضان به فکر بودم که چشمامو عمل کنم... عینک رو بذارم کنار... با اینکه شماره چشمم زیاد نیست... یک و نیمه... از همسری انکار و از بنده اصرار... خیلی شانسی شانسی تونستم از یکی از دکترای تقریبا خوب و معروف نمره بگیرم... از روزی که رفتم دکتر تا الان که شب عمله دو هفته طول نکشید...اول معاینه توسط پزشک... بعد عکس از چشام... دوباره معاینه توسط پزشک... صبح هم رفتم کیلینیک و پذیرش شدم... امروز عصری هم تماس گرفتن و گفتن که برای فردا صبح ساعت یازده کیلینیک باش تا آماده بشی برای عمل...

خیلی استرس دارم... خیلی خیلی... به مامان اینا خبر دادم و مامانو خواهری اومدن پیشم... شب طرفای ده بود که رسیدن... همسری خیلی شیک میگفت من دنبالت نمیام برای عمل!!! با خواهری برو...!!! بالاخره تونستم راضیش کنم... بهش گفتم که یاد شبایی افتادم که صبحش میخواستم برم بیمارستان برای زایمان گل پسرا... اینقدر استرس داشتم و نگران بودم که سر جفت زایمان ها از وقتی رفتم لباس عمل بپوشم تا وقتی که توی اتاق عمل رفتم و بی حسی موضعی انجام شد از شدت ترس هردفعه سه مرتبه فشارم یهو افتاد پایین و حالم بد شد و بالا آوردم!!!

بهش گفتم که بودنش بهم قوت قلب میده و اگه خدایی نکرده باز حالم بد بشه تنها کسی که میتونه بهم روحیه بده خودشه و بس!!!پس باید یه نصف روز دور مغازه رفتن رو خط بکشه!!!

دکتر بهم گفته که نتیجه عمل فقط و فقط به همکاری خودت بستگی داره!!! سه تا نکته هم باید مدام یادم باشه... سرمو تکون ندم... سعی در پلک زدن که موجب فشار اومدن به چشم میشه نداشته باشم... تمام هوش و حواسم به چراغ چشمک زن قرمز باشه و به هیچ وجه نگاه به دستش و یا وسایلی که دستشه نکنم...

با اینکه خودم اصرار به عمل داشتم اما دلم برای عینکم تنگ میشه!!!دلم برای یار تقریبا دوازده ساله ام تنگ میشه... یاری که خیلی ها بهم میگفتن واقعا بهت میاد...!!!

اینقدر استرس و تپش قلب دارم که یکی از دوستام بهم پیشنهاد داد که قبل از عمل یه آرامبخش بخورم... اول دیدم فکر خوبیه... اما بعد که فکر کردم به این نتیجه رسیدم که نباید بخورم... چون هر آرامبخشی باعث یخورده خواب آلودگی میشه... و این عمل نیاز به حداکثر هوشیاری و بازنگه داشتن چشم داره...

نمیدونم قرص پروپرونالول چه ربطی به میگرن داره اما دکتر برام تجویز کرده بود... البته چون خیلی وقته که سردردای میگرنیم کاهش یافته بود گذاشتمش کنار... منظم کننده ضربان قلبه... نمیدونم اجازه دارم بخورمش یا نه... کمکی بهم میکنه یا نه...

از شدت استرس هنوز بیدارم و نتونستم بخوابم...

برام دعا کنین دوستای خوبم...

عملیات پوشک گیری احسان خان شروع شد...

این یه ماه به سرعت برق و باد گذشت... با وجود تمام سختی هاش... میگم سختی چون همسری صبح طرفای ده میرفت و دقیقا ده دقیقه به افطار میومد خونه... منم که از شدت گشنگی و تشنگی از طرفای دو ظهر میفتادم تا دم اذان مغرب!بعضی وقتا هم از شدت ضعف یه جورایی بیهوش میشدم و نیم ساعت مونده به افطار با صدای مادر(همسایه ی طبقه بالایی) بیدار میشدم... میدونست که همیچین مواقعی من بیهوشم!!! یا نون سنگک تازه برامون میاورد یا چایی یا آب طالبی یا سالاد یا زولبیا بامیه....!!!! من و رضا عاشق آب طالبیاش شدیم... روش مخصوص خودش رو داره!هرچقدر هم مث مادر واسه رضا آب طالبی درست کردم رضا میگفت آب طالبیای مادر یه چیز دیگست!

ماه رمضونا معمولا برنامه غذایی ما بهم میریزه... چون همسری اصلا غذای پختنی و سرخ کردنی نمیخوره... مگر اینکه مهمون داشته باشیم یا مهمونی رفته باشیم!میگه عطش میشم... افطار معمولا نون و پنیر و گوجه و خیار و گردو و خرما و ... . برای سحر هم معمولا میوه... مخصوصا هندونه و خربزه و طالبی... به همین خاطر الان با این که حدودا ده روزی از ماه رمضون گذشته اما ضعف عجیبی منو گرفته... باید حسابی خودم رو تقویت کنم...

درحال حاضر میرم باشگاه... یه باشگاه نزدیک خونمون پیدا کردم و میرم اونجا... خیلی خلوته صبحا... شیفت عصر هم داره ولی چون پسرا صبحا میرن مهد من هم همزمان با اونا از خونه میرم سمت باشگاه و دقیقا یه ربع بعد از رسیدنم اونا هم میرسن خونه...

تعطیلات عید فطر که جمعه و شنبه بود رو رفتیم تهران... یه روزش رو خونه مادربزرگ... روز بعد هم خونه دایی کوچیکه به صرف ناهار و بعد هم دسته جمعی رفتیم دریاچه مصنوعی... جای نسبتا قشنگی بود ولی خیلی شلوغ... دایی میگفت قبل از انتخابات اینجا جای خلوتی بود ولی نزدیک انتخابات قالیباف خیلی روی اینجا مانور داد و تبلیغات زیادی روش شد بهمین خاطر از اون موقع ببعد خیلی شلوغ شد...

دوشنبه هفته قبل هم مامان اینا از اصفهان اومدن... یه روزی اینجا بودن بعد رفتن تهران... یه روز اونجا بودن باز اومدن اینجا... به پیشنهاد من احسان هم همراهشون رفت تا به کمک مامان بابا و خواهری احسان خان از پوشک گرفته بشه... مامان میگه احسان خیلی هوشش بالاست ولی نمیدونم چرا سر پوشک گرفتن کمک نمیکنه... مهدشون فقط تا فردا بازه و امروز هم که از باشگاه برگشتم و به همسری زنگیدم گفت که حامد مهد نرفته و باهاش رفته مغازه... شاید تا دو روزه دیگه من و حامد هم بریم اصفهان تا بلکه احسان هم از دلتنگی دربیاد و کامل از پوشک بگیریمش... صبح تا شب چندین بار تماس میگیره و برام گزارش کامل کارایی که کرده و جاهایی که رفته رو میده... بی قراری نمیکنه... اما چون عادت داره شبا توی بغلم بخوابه شبا موقع خوابش زنگ میزنه و گریه میکنه... هرچقدرم که باهاش حرف میزنم تا آروم بشه فقط دو تا جمله جوابم رو میده! من مامانو دوس دالم!من مامانو میخوام!

مغایرت های زمان ما...


ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داریم؛ راحتی بیشتر اما زمان کمتر

 

مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پایین تر ؛ آگاهی بیشتر اما قدرت تشخیص کمتر داریم

 

متخصصان بیشتر اما مشکلات نیز بیشتر؛ داروهای بیشتر اما سلامتی کمتر

 

بدون ملاحظه ایام را می گذرانیم، خیلی کم می خندیم، خیلی تند رانندگی می کنیم، خیلی زود عصبانی می شویم، تا دیروقت بیدار می مانیم، خیلی خسته از خواب برمی خیزیم، خیلی کم مطالعه می کنیم، اغلب اوقات تلویزیون نگاه می کنیم و خیلی بندرت دعا می کنیم

 

چندین برابر مایملک داریم اما ارزشهایمان کمتر شده است. خیلی زیاد صحبت می کنیم، به اندازه کافی دوست نمی داریم و خیلی زیاد دروغ می گوییم

 

زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ایم و نه زندگی را به سالهای عمرمان

 

ما ساختمانهای بلندتر داریم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما دیدگاه های باریکتر

 

بیشتر خرج می کنیم اما کمتر داریم، بیشتر می خریم اما کمتر لذت می بریم

 

ما تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه جدیدمان از یک سوی خیابان به آن سو برویم

 

فضا بیرون را فتح کرده ایم اما نه فضا درون را، ما اتم را شکافته ایم اما نه تعصب خود را

 

بیشتر می نویسیم اما کمتر یاد می گیریم، بیشتر برنامه می ریزیم اما کمتر به انجام  می رسانیم

 

عجله کردن را آموخته ایم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داریم اما اصول اخلاقی پایین تر

 

کامپیوترهای بیشتری می سازیم تا اطلاعات بیشتری نگهداری کنیم، تا رونوشت های بیشتری تولید کنیم، اما ارتباطات کمتری داریم. ما کمیت بیشتر اما کیفیت کمتری داریم

 

اکنون زمان غذاهای آماده اما دیر هضم است، مردان بلند قامت اما شخصیت های پست، سودهای کلان اما روابط سطحی

 

فرصت بیشتر اما تفریح کمتر، تنوع غذای بیشتر اما تغذیه ناسالم تر؛ درآمد بیشتر اما طلاق بیشتر؛ منازل رویایی اما خانواده های از هم پاشیده

 

بدین دلیل است که پیشنهاد می کنم از امروز شما هیچ چیز را برای موقعیتهای خاص نگذارید، زیرا هر روز زندگی یک موقعیت خاص است

 

در جستجو دانش باشید، بیشتر بخوانید، در ایوان بنشینید و منظره را تحسین کنید بدون آنکه توجهی به نیازهایتان داشته باشید

زمان بیشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانید، غذای مورد علاقه تان را بخورید و جاهایی را که دوست دارید ببینید

 

زندگی فقط حفظ بقاء نیست، بلکه زنجیره ای ازلحظه های لذتبخش است

 

از جام کریستال خود استفاده کنید، بهترین عطرتان را برای روز مبادا نگه ندارید و هر لحظه که دوست دارید از آن استفاده کنید

 

عباراتی مانند "یکی از این روزها" و "روزی" را از فرهنگ لغت خود خارج کنید. بیایید نامه ای را که قصد داشتیم "یکی از این روزها" بنویسیم همین امروز بنویسیم

 

بیایید به خانواده و دوستانمان بگوییم که چقدر آنها را دوست داریم. هیچ چیزی را که می تواند به خنده و شادی شما بیفزاید به تاُخیر نیندازید

 

هر روز، هر ساعت و هر دقیقه خاص است و شما نمیدانید که شاید آن می تواند آخرین لحظه باشد

 

اگر شما آنقدر گرفتارید که وقت ندارید این پیغام را برای کسانیکه دوست دارید بفرستید، و به خودتان می گویید که "یکی از این روزها" آنرا خواهم فرستاد، فقط فکر کنید ... "یکی از این روزها" ممکن است شما اینجا نباشید که آنرا بفرستید!

بالاخره بی گناهیم رو ثابت کردم...

داداشی بعد از حدود پنج روز از بیمارستان مرخص شد... ولی آزمایشات و نوار مغز چیز خاصی رو نشون ندادن  و علت دقیق حادثه ای که پیش اومد معلوم نشد...ولی فعلا که حالش خوبه خدارو شکر...

یه جایی اطراف قم هست... به اسم دهکده وسف که خصوصی هم هست... بابا ازم خواسته بود برم نامه بگیرم و یه ویلاشو برای ده روز اول ماه مبارک رمضان اجاره کنم... هواش فوق العاااااده خنکه اونجا... دوران نقاهت داداشی اونجا سپری شد... توی این مدتی هم که بابا اینا اونجا بودن دو بار برای افطار پیششون رفتیم... حدودا یه ساعت فاصله داشت تا اینجا... اینقد هوا خنک بود که شبا حتما باید با پتو میخوابیدیم...

توی این مدت یه بار افطاری دعوت شدیم از سمت فامیل همسری... همه دعوت بودن... اتفاق مهمی افتاد... وقتی از همه خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم تا برگردیم،سر صحبت رو با همسری باز کردم که چرا ناراحتی،چرا اخمات توی همه... گفت بخاطر حرفی که توی جمع خانوما زدی و به گوشم رسیده... حرفی که من نزده بودم!!!!!!!... همیشه بعد از این مهمونی ها زندگی ما دچار تلاطم میشه چون کلی حرف که من نگفتم رو نمیدونم کدوم بنده خداهایی از دهن من به گوش همسری می رسوندن...ولی این بار کوتاه نیومدم... با جیغ و داد و تهدید همسری رو مجبور کردم که برگردیم و من رو با کسی که این حرفا رو به گوش همسری رسونده روبرو کنه تا بلکه ببینم بازم روش میشه توی صورت من نگاه کنه و دروغ بگه!!!! و این اتفاق افتاد... و در کمال ناباوری همسر,شخصی که از عزیزانش بود و این حرف رو زده بود دست و پاش شروع به لرزش کرد و گفت من این حرف رو اینطوری نزدم و همسری اشتباه متوجه شده!!!! .. یکی از مهمونا رو هم که توی مهمون کنارم نشسته بود و شاهد همه حرفا و کارام بود رو هم کشیدم وسط تا شهادت بده و دیگه حسابی خیال همسری راحت بشه...

نه سال تماااااام این اتفاقات رخ میداد و هربار همسری نمی دونم روی چه حسابی فکر میکرد که مقصر منم و حرف راست رو اونی میزنه که حرفارو به گوشش می رسونه!!!!همسری همیشه حرف اون شخص رو گوش میکرد چون اون شخص هم براش خیلی خیلی عزیز بود... ولی حالا بهش ثابت شد که همیشه اینطور نیس... عزیزترین کس آدم هم بعضی وقتا ممکنه شیطون بره توی جلدش و موش بندازه توی زندگی آدم...

از همسری قول گرفته بودم که اگه ثابت شد من راست گفتم دیگه حق نداری مجبورم کنی که پا توی این مهمونی های خانوادگی بذارم... و حالا که ثابت شد دیگه پا توی این مهمونیا نمیذارم تا با اون شخص روبرو نشم تا حتی نتونه دیگه برام حرف درست کنه... بگذریم...

توی ماه مبارک رمضان هم یه روز درمیون باشگاه رو ادامه میدم... با اینکه کمی خسته میشم اما میرم چون واسه روحیه ام فوق العاده اس... مسیرشم یه ذره بهم دوره... حدود ده دقیقه پیاده روی می کنم تا برسم به میدون سعیدی... از اونجا تاکسی سوار میشم تا میدون توحید... از میدون توحید هم حدود پنج دقیقه پیاده روی تا باشگاه...

یه فاتحه ...

تقریبا ی سال پیش بود,دقیقا همین موقع ها...مشغول بسته بندی وسایل خونه برای اسباب کشی بودم,با یکی از دوستای خوبم تماس گرفتم...تمام اعضای خانوادشون رو میشناختم...ی خانم غریبه جواب داد...گفتم میخام با مهنوش صحبت کنم...اسمم رو پرسید....جواب دادم...ازم پرسید ک چندساله باهاش دوستی....گفتم از سال اول دبیرستان....یعنی حدود ده ساله...تعجب کردم بابت سوالایی ک پرسید...پرسید میدونی ک مهنوش بخاطرحادثه ای ک براش پیش اومد عمل کرد و شیمی درمانی میشه؟....جواب دادم بله....شک کردم ولی ب دل سیاه شیطون لعنت فرستادم....خیلی آروم گفت مهنوش دیروز تموم کرددددد....امروز صبح هم تشییع جنازه اش بود...شوکه شدم....چند ثانیه فقط سکوووووت...ی لحظه بهم ریختم...هرچی بدوبیراه بلد بودم توی ذهنم بهش دادم...بعد از سکوتی ک کردم,فقط تونستم ب زور ی خداحافظی کنم و گوشی رو قطع کنم و های های گریه کنم...

مهنوشم دلم برات تنگ شده...

میدونم اونجا جات عالیه... اما هنوزه هنوزه وقتی با مادرت تماس میگیرم تا حالشو بپرسم,ی دنیا غم با ی بغض بی اندازه بزرگ,توی صداش موج میزنه...هنوز غمت براش تازس...همش میگه برام دعا کنید...روحت شاد مهنوشم...

فعلا که خودم اینجام و دلم آنجا...

سلام... مرسی از دوستای خوبم که جویای حال داداشی من بودن... ظاهرا داداش گرمازده شده و دچارتشنج شده بوده و بعد هم بیهوش شده بوده... هنوز بیمارستانه و تحت نظر ... کلی آزمایش های مختلف... هنوز بابا دقیق هیچی نمیگه... همسری هم اجازه نمیده برم اصفهان... میگه بدتر دست و پاگیرشون میشی با بچه ها... اما من مطمینم که اینطور نیست... وجود حامد و احسان می تونه کلی انرژی به بابا بده... بابایی که اینقدر دلش نازکه وبرای نوه هاش پر میکشه که همین هفته پیش وقتی داشت با احسان چت تصویری میکرد وقتی دید احسان باهاش قهر کرد و دیگه جوابش رو نداد،فردا شب از اصفهان کوبید و اومد پیشمون...

فعلا که خودم اینجام و دلم آنجا...

برای تنها داداشی من دعا کنید لطفا....

داداشی یه پیشنهاد کاری جدید داشت,دقیق در جریان نیستم ولی امروز یا اولین روز یا دومین روز کاریش بوده.عصری صاحبکارش تماس میگیره و از بابا میخاد که بیاد دنبال داداش,ظاهرا داداش گرمازده شده.اما نمیدونم جریان چی بوده ک بابا صاف داداش رو میبره بیمارستان و داداش بستری میشه.شب حدودای ساعت ده که من و پسرا سوار آژانس بودیم و داشتیم میرفتیم مغازه همسری از موضوع با خبر شدم.نیم ساعت پیش هم با بابا تماس گرفتم,مث همیشه توداری کرد و هیچی نگفت و با ی دنیا سوال من هنوز بیدارم.داداشی حتی نمیتونه حرف بزنه!از بابا خاستم گوشی رو چند ثانیه بذاره درگوش داداش,باهاش حرف زدم وآروم آروم اشک ریختم اما فقط جوابم سکوت بود....

خدایا خودت به جوونیش رحم کن و شفاش بده...

خدایا لااقل ب بابایی رحم کن,از یه طرف نگهداری از پدری میکنه که آلزایمر داره و مراقبت های خاص لازم داره,حتی باید پوشکش رو عوض کنه,از طرف دیگه غصه دخترش رو میخوره که با چه امیدی شوهرش داد و جهیزیه براش خرید و تاریخ عروسی معلوم کرده بودن ویهو بصورت معجزه آسایی فهمیدیم که آقای داماد توزرد از آب در اومدن و چیزایی رو پنهان کرده بودن ک نباید میکردن!

دو برادر مهد کودکی میشوند...

امروز دو تاگل پسر من رفتن مهد کودک... یه معلم خصوصی...همسری کلی گشت تا این معلم رو که در سطح شهر جزو بهترین ها بوده رو پیدا کرد... و اتفاقا آشنا هم دراومد!!!... خواهر یکی از دوستای همسریه... خلاصه که این دوتا گل پسری راهی مهدکودک و آموزش خصوصی شدن...

بنده هم برای سه روز در هفته کلاس ایروبیک برنامه ریزی کردم... سه روز دیگه رو هم میرم کلاس آموزش تکمیلی شنا...

پسرا با بابایی از خونه میزنن بیرون و با بابایی هم برمیگردن خونه...

باشد که ما نفسی بکشیم و فراغ بالی پیدا نماییم......


همسری از فردا اذان صبح میره مسجد جمکران و حداقل به مدت دو روز اونجاس... حتی شب هم نمیاد خونه... از الان دپرسم ک من با این دوتا وروجک چیکار کنم... نبود همسری سخته... بودنش توی خونه حتی اگه کمکی هم نکنه ولی برای من قوت قلبه... خدا نگهدارش باشه...  .

یه گرد و خاک حسابی...

همه چی از شوخیای بی مزه ی همسری شروع شد...چند بار هم بهش گفته بودم که از این شوخیا نکنه... میدونم که شوخیه... اما حرفش حتی به شوخی هم زشته... اما باز شوخی شوخی گفت... من هم این بار شوخی رو جدی گرفتم... شوخی رو جدی گرفتم تا متوجه بشه که چقدر از این شوخی بدم میاد... پام به دادگاه باز شد و عریضه نویسی... حتی تصورش رو هم نمیکرد... اما همون کاغذ عریضه باعث شد که همسری پی به رفتار اشتباه و بدش ببره و انشالا که بذارتش کنااااار... قول داده بهم...

بلخره هم قبول کرده که من نیاز دارم دو سه ساعتی در روز رو مال خودم باشم... بدون حضور بچه ها... پیشنهاد کلاس ورزشی رو داده... خیلی دوس دارم کلاس زبانم رو هم ادامه بدم... اما فعلا با ایروبیک شروع می کنم... چند تا باشگاه سر زدم... فعلا میرم باشگاه مجید... اگرچه یه ذره باید پیاده روی کنم اما فک میکنم لازمه... پیاده روی آرومم میکنه... همسری هم دنبال معلم خصوصی برای پسراس... نظر من اینه که معلم بیاد خونه... اما همسری میگه نه... میگه پسرا هم نیاز دارن که یخورده از محیط خونه فاصله بگیرن... نمی دونم چی بگم والا...

انشالا از شنبه میرم باشگاه...

یکی از دوستام آرایشگره... یهو به سرم زد که برم و موهامو فر کنم... الان بنده یه خانوم با موهای فر هستم... همسری تعجب کرده بود... میگفت تو که همش میگفتی میخام برم موهامو صاف کنم... حالا رفتی فر کردی؟؟!!! ... تنوعه... خودم که دوست میدارم... فقط بدیش اینه که خیلی رسیدگی میخاد... کرم مو و تقویت مو ... قبل از حمام و بعد از حمام... از قدیم گفتن بکش و خوشگلم کن...!!!

جدیدا هم رفتم توفکر لیزر... دارم تحقیقات می کنم ببینم ضرر داره یا نه... همسری که موافق نیست... میگه باعث سرطان پوست میشه... اما تا اینجایی که من تحقیق کردم هیچ عوارضی نداره...

دلم گرفته...

مث همیشه همسری دعوت شده بود برای پای صندوق... و مث همیشه رفت...

اگر چه پسرا پیشم هستن اما تنهام... خیلی تنها... دلم گرفته... بهونه گیر شدم... بداخلاق شدم... کاشکی نمی رفت... حال و حوصله هیچی رو ندارم... یه هارد پونصد پر از فیلمای ندیده دارم... اما اصلا حسش نیس بشینم پاش... حتی حال خوندن کتابای مورد علاقمم ندارم...

طبقه بالا رو به یه خانم مسن اجاره داده بابا... یه خانومی که تمام بچه هاش ازدواج کردن و رفتن سراغ زندگی خودشون... همسرش هم فوت کرده... شده مث مادر خودم... یه مدت عادت کرده بود که صبح ها صدامون میزد برای صبحونه... یه سفره صبحونه مفصل بهمراه چایی پهن میکرد برامون... این مدت هم فصل باقالی و نخودفرنگی بود برام گرفت و پاک کرد و بسته بندی کرد و داد بهم... هم به من ... هم دخترش... هم عروسش... حتی اون عروسش که تهران ساکنه...

هفته ای دو سه بار غذا زیاد درست می کنه و زنگ میزنه به پسراش و دخترش تا بیان غذا ببرن... منم که طبق معمول جای خود دارم!!!!

هروقت کار داشته باشه با مشت میکوبه به سقف... معولا متوجه میشم و میرم بالا پیشش... مخصوصا عصرا که چایی دم میکنه...

این روزا اگه نبود پیشم دیوونه میشدم...

از تنهایی کم میاوردم...

میگرن...

سه چهار ماهی که هست که با میگرن دست و پنجه نرم میکنم... بضی وقتا اینقد حالم خراب میشد که حالت تهوع بهم دست میداد... بالاخره رفتم دکتر و تایید نمودن که میگرن هست... یکی دو تا دکتر دیگه هم همین تشخیص رو دادن... تا وقتی که داروهام رو میخورم خوبم... ولی امان از وقتی که یه قرصم رو یادم بره...

تقریبا یه ماه پیش بود که رفتیم شمال... یکی از دوستای همسری چندسالی بود که دعوتمون میکرد بریم شمال... اما تاحالا پیش نیومده بود که بریم... خودشون ساکن بابل بودن و یه ویلا هم سمت بابلسر داشتن... هماهنگ کردیم و بالاخره زدیم به جاده... ساعت یک شب راه افتادیم و طرفای شش و هفت بود که لب ساحل فرح آباد بودیم... پسرا رو بیدار کردیم و کلی بازی کردن و عکس انداختیم... طرفای ده هم خونه دوست همسری بودیم... میخواستیم کلید ویلا رو بگیریم که یهو گفت ویلا رو فروختیم... خیلی خورد توی ذوق مون... یه روز رو خونه شون مهمون بودیم... روز بعد رفتیم سمت گرگان... دو روز گرگان موندیم و برگشتیم...

تمام خوشی های شمال یه طرف... سوار جت اسکی شدن هم یه طرف... متاسفانه از اون آدمایی هستم که تمیزی برام مهمه... مخصوصا توی مسافرت... اینهمه راه رفتیم شمال اما اصلا پامو توی آب نزدم... از ترس کثیف شدن و تعویض لباس... پسرا بهمراه همسری رفتن دریا برای شنا... دیدم یه ذره اونور تر جت اسکی هس... به همسری گفتم برو ببین چطوریه با همدیگه سوار بشیم... رفت پرسید و اومد گفت پاشو برو... گفتم تنهایی؟... گفت آره... من بچه ها رو نگه میدارم... منی که پا توی آب نمیذاشتم تمام قد و قوارم خیس آب شد!خیلی کیف میداد... یه سری هم خیلی دور رفتم یهو جت اسکیه خاموش شد!اینقدر استارت زدم تا بالاخره روشن شد...

92/3/14

هفته پیش سه شنبه و چهارشنبه تعطیل رسمی بود... قرار بود جمعه بریم اصفهان... یه روزه... اما بنا به دلایلی تصمیمون عوض شد و قرار شد که من و پسرا زودتر بریم و همسری جمعه بیاد دنبالمون... سه شنبه صبح رفتیم دم عوارضی اما خبری از اتوبوس یا حتی ماشین شخصی نبود... رفتیم سمت شاه جمال اما اونجا هم همین طور... دیگه حسابی ناامید شده بودیم... در لحظه آخر همسری یکی از دوستاش رو دید که اونم میخاست بره اصفهان... درکمال ناباوری همسری ازم پرسید میخوای ماشین رو بدم به دوستم و باهمدیگه برید اصفهان؟... منم که از خدا خواسته قبول کردم... بنده خدا تا دروازه شیراز زحمت کشید و رانندگی کرد... به مامان اینا هم اصلا خبر نداده بودیم که داریم میایم... حسابی ذوق زده شدن...

شرحی نه چندان مختصر...


فکر میکنم توی بهمن ماه بود که احسان خان رو از شیر گرفتم...حدود یه ماهی خیلی بداخلاق و عصبی شده بود که یقینا روی من هم اثر میذاشت... مامان بابا اینا اومدن قم و احسان خان رو باخودشون بردن اصفهان تا هم من آروم تر بشم و هم احسان.قرارمون برای یه هفته بود ولی طولانی تر شد و به دوازده روز رسید!خیلی وقت بود میخاستم دوتا از دوستای رضا رو برای شام دعوت کنم و نبودن احسان خان رو غنیمت شمردم و دعوتشون کردم... برای شام درحال درست کردن سالاد کلم بودم که ناگهان بعد از اتمام کار با سبزی خرد کن دستی،همه وسایل رو جمع کردم و گذاشتم روی کابینت اما تیغش رو یادم رفت و موند زیر پام!بد جوری پام رو برید و خونریزی کرد.یکی از مهمونام هم که بنده خدا باردار بود اومده بود و شاهد ماجرا بود.با اینکه آدم خیلی خیلی نازک نارنجی هستم و نزدیک بود از ترس خونی که دارم میبینم غش کنم اما بخاطر شرایط روحی اون بنده خدا سعی کردم قوی باشم و به روی خودم نیارم تا روحیه اش رو نبازه!خلاصه سریعا با همسری جان تماس گرفتم تا زودتر بیاد.راضی به رفتن به بیمارستان نشدم چون مطمین بودم که باید بخیه بشه و منم که ترسووووو.... همسری عزیز برام پانسمان کرد و تا آخر مهمونی مث یه مهمون مودب نشسته بودم و به مهمونا جای وسایل رو جهت پذیرایی از خودشون نشون میدادم!تا چهار پنج روز هم همسری اجازه نمیداد دست به سفید و سیاه بزنم مبادا پام خونریزی کنه،چون خیلی عمیق بریده بود... اگرچه من طاقت نداشتم و تا پنج شش روز اصن جای بریدگی رو نگاه هم نکردم...وقتی مامان اینا بعد از دوازده روز احسانم رو آوردن اصلا باورم نمیشد احسان ازم خجالت بکشه!تا نیم ساعت فقط بغلم نشسته بود ولی از خجالت نگام نمیکرد... انگار برای بار اوله که منو میبینه... یه خنده هم کنج لباش مهمون بود که سعی میکرد پنهانش کنه... تا دو سه ساعت بعدش هم مرتب میرفت و میومد و یواشکی زیرچشمی نگام میکرد و میخندید و در میرفت!

برای سال تحویل هم قم بودیم... رفتیم کوه خضر... ناهار هم بیرون بودیم... کلی هم ترافیک بود خیابونا... یه سر هم رفتیم خونه پدرشوهری... به تمام فامیل درجه یک زنگیدم و سال نو رو تبریک گفتم... به عموها و عمه ها هم گفتم که امسال من نمیام اصفهان و دعوتشون کردم که بیان خونمون... اما همه شون جواب منفی دادن چون یا برنامه مسافرت نداشتن یا مسیرشون به سمت قم نبود... طرفای ساعت نه شب بود که رضا گفت میخای راه بیفتیم بریم اصفهان؟!که یقینا با پاسخ مثبت من مواجه شد... تا چمدون ها رو ببندیم ساعت دوازده شب شد...

بنج شنبه و جمعه و شنبه رو اصفهان بودیم... دو روز اول رو به عید دیدنی و مهمون داری گذروندیم... من و رضا و پسرا و بابایی رفتیم باغ پرندگان... بماند که اونجا ترافیک بدی بود و پسرا با بابایی پیاده شدن تا من و همسری بریم ماشین رو پارک کنیم ولی حواسم نبود که گوشی بابا رو که دست من بود بهش بدم و همین باعث شد که گمشون کنیم و دو سه ساعتی ازشون بیخبر باشیم و هرچی گشتیم پیداشون نکردیم و بالاخره وقتی وارد محوطه اصلی باغ پرندگان شدیم پیداشون کردیم!بنده خدا بابا حسابی خسته شده بود...

شنبه هم عروسی نوه خاله بابا دعوت بودیم که رفتیم و بعد از تالار هم یه راست برگشتیم قم...

بقیه ایام عید رو هم همسری مغازه میرفت و مشغول بود و گهگداری هم عید دیدنی میرفتیم... البته امسال بغیر از دوتا دوستاش خونه دوستای دیگش نرفتیم...

هفته دوم عید هم خواهری با همسرش و مادرهمسرش اومدن خونمون و حدود یه روز مهمونمون بود.... بماند که خواهری چقدر حرصم داد...

شانزدهم فروردین هم که جمعه میشد قرار شد که همه فامیل(البته منظورم خاله ها و بچه هاشون و دایی رضا هست،چون من که فامیلام قم نیستن)بیان خونمون برای بازدید عید.از اونجایی که روز قبلش یعنی پانزده فروردین احسان خان دو سالش تموم شده بود بابایی یه کیک بزرگ به شکل خرگوش سفارش داده بود تا علاوه بر عیددیدنی،یه تولد کوچولو هم برای احسان گرفته باشیم.البته به کسی نگفته بودیم که تولد هم هست تا توی زحمت نیفتن...

هفته سوم هم مامان اینا از اصفهان اومدن و بازدید عید اومدن...

و این بود شرحی نه چندان مختصر بر احوالات این مدت...

احسان خان مسافرت میرود...

خیلی وقته آپ نکردم...

اول از همه بیست و یکم بهمن رفتیم تهران.رضا یه قرار کاری داشت برای بیست و دوم بهمن.یه شرکت خصوصی.وقتی رسیدیم دیگه ساعت از دوازده شب گذشته بود.بعد از یکی دو ساعت گپ بالاخره خوابیدیم.

بیست و دوم بهمن هم رضا رفت به قراری که داشت برسه.عصری هم پسرا خواب بودن دوتایی با هم رفتیم خیابون هفتم تیر و یه پالتو خریدم.رضا هم یه بافت خرید.دنبال یه مانتو هم بودم که به خواست رضا میخواستم بخرم.اما هرچی گشتم یا اون مدلی که من میخواستم نداشتن یا سایز من رو تموم کرده بودن یا رنگی که من میخواستم رو نداشتن یا دوختش خوب نبود!

هشت روز پیش مامان اینا اومدن و وسایل آشپزخونه خواهری رو خریدن.بماند که درکنار خریدهای  خواهری من و مامان هم کلی چیز میز خریدیم!

این  چندوقته احسان خیلی اذیتم میکرد.مدام بهونه میگرفت.البته بی علت نبوده.تمام بهونه گیریهاش مال از شیر گرفتنش بود.مدام گریه میکرد و بهونه گیری.خلاصه آقا احسان به همراه مامان جونش راهی اصفهان شد.الان شش روزه که اونجاس و دلم حسابی براش تنگ شده.تقریبا هرشب  چت میکنیم و همدیگه رو میبینیم.انشالا هرچه زودتر کارام تموم بشه .حامد که اینقدر آروم و بی سر و صدا شده که خودم باورم نمیشه!انگار نه انگار که این بچه توی خونه هست! کلی هم مودب شده.هر روز کلمه های جدیدتری یاد میگیره.خوابش هم فوق العاده منظم شده.احسان هم هربار که باهاش حرف میزنم کلمه های جدید میگه.مامانم حسابی باهاش کار میکنه.اونجا حسابی همه درخدمتش هستن و بهش خوش میگدره.

دو روز پیش با حامد و دوستم رفته بودم بازار خرید.همون اوایل یهو متوجه شدم که کیف پولم رو زدن.واقعا حس بدی بود.حدود صد و بیست تومن  پول نقد بود. دو تا عابر بانک.گواهینامه.کارت اهدا عضو.یه چک پونصد تومنی که البته تاریخش مال حدود چهل روز دیگه بود.واقعا بهم ریختم.

فردا صبحش یعنی دیروز صبح همسری از مغازه زنگید گفت کیفت پیدا شده.دزده پولا رو برداشته و کیف رو با تمام چیزای توش انداخته توی یه مغازه.صاحب مغازه  از روی کارت ویزیت مغازم که توی کیفت بوده زنگ زده به  موبایلم و ادرس مغازشو داده گفته صاحب کیف با یه کارت شناسایی بیاد تا کیف رو تحویل بدم.بیشتر ازمن،همسری ذوق کرده بود که کیف پولم پیدا شده.آخه میدونه چقدر کیف پولم رو دوست دارم.یه کیف چرم دست دوز .من که دیگه حال نداشتم برم بازار.همسری کارت  ملیم رو داد به شاگردش ،به همراه یه جعبه شیرینی.رفت کیفم رو گرفت اورد.صاحب مغازهه گفته بود دم عیدی کلی از این کیفای سرقتی پیدا میشه توی مغازه ولی ما با هیچ کدوم تماس نمیگیریم .ولی چون دیدیم این یکی توش چک هست زنگ زدیم بهتون.البته همون شبی که کیفم رو زدن زنگ زدم یه صاحب چک و جریان رو گفتم و قرار شد حساب رو مسدود کنه.خدارو شکر که پیدا شد.

امروز یعد از مدتها حامد رفت مهد.خودم بردمش.مسول مهد و مربی ها کلی دلشون براش تنگ شده بود.ظهر هم چون ماشین دست من بود زودتر از موعد رفتم دنبالش.کلی ذوق کرده بود.